تهران تنگ است
شهر فقط وقتی وسیع است که با نام ها پیوند نخورده باشد. تهران برای من تنگ است. فکر می کردم اینجا که باشم میان میلیون ها گم می شوم. نه !
گاهی دلم می خواهد جایی از اسب فرود آیم برای همیشه. از این همه سفر گاهی خسته ام. وقتی که مکانها تنگ است. آدم ها تنگ اند...
امروز سخنرانی دکتر مقدادی بود. با دو هم کلاسی ارجمند همراه بودیم. بعد تصمیم گرفتیم تا مترو پیاده برویم. مترو فردسی و ویلا و خلاصه سه ساعت و نیم راه رفتیم. تازه وسطش رفتیم برویم کافه هنر شلوغ بود. خیلی خوب بود. سه آدم دیوانه که از هوسرل و دریدا و کافکا و کیرکگارد و قادری و مقدادی و ... حرف می زنند. فکر می کنم بدون این امشب دیوانه می شدم.
یکیشان می گفت من یکبار درباره توضیح اثر به استاد گفته ام : من درباره ی این کار خیلی حرف دارم برای زدن و هیچ حرفی ندارم برای زدن.
یکیشان می گفت یکبار گفته ام : استاد من این اثر را نخوانده ام اما می توانم درباره اش حرف بزنم.
خودم یادم نبود.
نه تهران تنگ است. نه شهرهای پشت سر . نه آدم های پیش رو. دل تنگ است. کجاست رهایی؟