يادداشت هاروكي موراكامي در نيويورك تايمز


هيچ وقت تصميم نداشتم يك رمان نويس بشوم، حداقل تا زماني كه 29سالم شد.

از زماني كه بچه كوچكي بودم زياد كتا ب مي‌خواندم و در دنياي رمان‌ها غرق مي‌شدم، اگر بگويم كه هيچ وقت دلم نمي‌خواست كه بنويسم دروغ گفته ام اما هيچ وقت فكر نمي‌كردم كه استعداد نوشتن داستان را داشته باشم. زماني كه نوجوان بودم نويسندگاني مثل داستايوسكي، كافكا و بالزاك را دوست داشتم اما هيچ وقت تصور نمي‌كردم كه كارهايم با آثاري كه آنها جا گذاشتند مقايسه بشود. در سنين پايين آرزوي نويسنده شدن را كنار گذاشتم. كتاب خواندن را به عنوان يك تفريح ادامه مي‌دادم و تصميم گرفتم براي امرار معاشم كاري دست و پا كنم.

به صورت حرفه‌اي به موسيقي روي آوردم. سخت كار مي‌كردم، پولم را پس انداز مي‌كردم. مبلغ زيادي از دوستان و آشنايان قرض كردم و بعد از اينكه دانشگاه را ترك كردم يك باشگاه جاز كوچك در توكيو باز كردم. چند غذاي ساده سرو مي‌كرديم. نوازندگان جوان در آخر هفته‌ها برنامه اجرا مي‌كردند. هفت سال به همين منوال بود. چرا؟ به يك علت ساده: اين كار به من اين امكان را مي‌داد كه صبح تا شب به جاز گوش كنم.

اولين مواجهه من با جاز در سال 1964 بود، وقتي كه 15 سالم بود. آرت بلاكي و جاز مسنجرز در ژانويه آن سال اجرا داشتند و من بليت كنسرت را به عنوان هديه تولدم گرفته بودم. اين اولين باري بود كه من واقعا به جاز گوش مي‌دادم و اين اجرا من را دگرگون كرد. گروه موسيقي عالي بود و من مطمئنم آنها يكي از بهترين‌ها در تاريخ موسيقي بودند. هيچ وقت چنين موسيقي جالبي را نشنيده بودم و ديوانه‌اش شدم.

سال 2006 با دانيلو پرز پيانيست و جازيست پانامايي شام مي‌خورديم. اين داستان را براي او نيز تعريف كردم، او موبايل را از جيبش بيرون آورد و از من پرسيد آيا دوست دارم با واين (يكي از ستاره‌هاي اجرا) صحبت كنم؟ مشخص است كه دلم مي‌خواست، او با واين شورتر در فلوريدا تماس گرفت و تلفن را به من داد. اول از همه به او گفتم كه هيچ وقت اجرايي به آن خوبي نشنيده بودم و بعد از آن هم نشنيدم.

زندگي خيلي چيز عجيب و غريبي است. هيچ وقت نمي‌داني چه اتفاقي پيش مي‌آيد. من 42 سال بعد نويسنده رمان شدم و با واين شورتر با موبايل صحبت كردم. هيچ وقت تصورش را هم نمي‌كردم.

وقتي 29 سالم شد، يكدفعه حس كردم كه دلم مي‌خواهد رمان بنويسم حس كردم كه مي‌توانم. البته نمي‌توانستم چيزي در حد داستايوسكي يا بالزاك بنويسم اما به خودم گفتم اهميتي ندارد. من يك غول ادبي نمي‌شوم. هنوز هيچ ايده‌اي در مورد اينكه چه چيز بنويسم يا چطور بنويسم نداشتم. هيچ تجربه‌اي هم نداشتم و هيچ روش آماده‌اي هم در دسترسم نبود.

كسي را هم نداشتم كه به من ياد بدهد كه چه كار كنم يا حتي دوستي كه در مورد ادبيات با او صحبت كنم. تنها فكري كه مي‌كردم اين بود كه چقدر عالي مي‌شود اگر بتوانم مثل نواختن يك ساز بنويسم.وقتي بچه بودم، پيانو مي‌زدم و مي‌توانستم آهنگ‌هاي ساده را از روي نت بخوانم اما آنقدر تكنيك نمي‌دانستم كه يك موزيسين حرفه‌اي بشوم. گرچه موسيقي خودم را در پس ذهنم هميشه در جريان مي‌دانستم. مي‌خواستم بفهمم كه مي‌شود اين موسيقي را به نوشتار تبديل كنم؟ اين گونه شد كه روش خودم را آغاز كردم.

چه در موسيقي، چه در داستان اساسي ترين قسمت ريتم است. يك نويسنده بايد ريتم خوب، طبيعي و مشخصي در نوع نوشتارش داشته باشد وگرنه ديگر كسي كارهاي او را نمي‌خواند.اهميت ريتم را من از موسيقي و مخصوصا جاز ياد گرفتم. «ملودي» يا آهنگ در درجه بعدي اهميت قرار دارد. در ادبيات « آهنگ» به معناي چينش كلمات براي تنظيم ريتم است. اگر كلمات ريتم را به درستي بسازند چيز ديگري نمي‌ماند. بعد از آن هارموني است- صداهاي ذهني دروني كه از كلمات حمايت مي‌كنند. بعد از آن قسمتي است كه من بيشتر از بقيه دوستش دارم: بداهه گويي آزاد. از كانال‌هاي مشخصي داستان بي‌محابا از درون نويسنده تراوش مي‌كند. مر حله پاياني يا شايد مهم ترين قسمت اوجي است كه شما با تمام شدن يك اثر حس مي‌كنيد- در مورد پايان «اجرا» و حسي كه از رسيدن به يك مكان پرمعنا و جديد داريد. اگر همه چيز خوب پيش برود اين حس تعالي را با خوانندگان (مخاطبان) خود تقسيم مي‌كنيد. اين يك اوج گيري بي‌نظير است كه شما به هيچ طريق ديگري به آن نمي‌رسيد.

درعمل من هر چيزي كه در مورد نوشتن مي‌دانم از موسيقي ياد گرفته‌ام. ممكن است به نظر متناقض بيايد اما اگر من اينقدر غرق در موسيقي نمي‌شدم و در موردش حساسيت به خرج نمي‌دادم هيچ وقت يك رمان‌نويس نمي‌شدم. حتي الان، 30 سال بعد، من راهكارهاي زيادي براي نوشتن از موسيقي خوب ياد مي‌گيرم. روش من بسيارزياد تحت تاثير ريف‌هاي بي‌قيد چارلي پاركر و نثر روان اسكات فيتزجرالد است و من هم چنان به تكرار نو به نو در موسيقي مايلز ديويس به عنوان يك الگوي ادبي نگاه مي‌كنم.

پيانيست سبك جاز تلانيوس مانك هميشه جز موزيسين‌هاي محبوب من بوده است. يك بار از او پرسيدند كه چطور او صداهاي به خصوصي را از پيانو در مي‌آورد. او به پيانو اشاره كرد و گفت: «هيچ نت جديدي نمي‌تواند وجود داشته باشد. وقتي شما به صفحه كليد پيانو نگاه مي‌كنيد همه نت‌ها آنجا وجود دارد اما اگر شما قصد داشته باشيد كه يك نت خاص را بزنيد صدايش متفاوت خواهد بود. شما بايد نت را كاملا آگاهانه انتخاب كنيد!»

خيلي وقت‌ها كه مي‌خواهم بنويسم اين كلمات را به خاطر مي‌آورم و با خودم فكر مي‌كنم « درست است. هيچ كلمه جديدي در كار نيست. كار ما دادن معناي جديد و يك نت هم ساز مخصوص به كلمات معمولي است.» اين ايده من را هميشه خاطر جمع مي‌كند و اين به اين معناست كه هميشه پهنه‌هاي وسيع و ناشناخته در جلوي روي ماست، سرزمين‌هاي حاصلخيزي كه براي ما گذاشته شده تا در آن زراعت كنيم.


ستاره بهروزي/تهران‌امروز