پیرمرد های عزیز من
من همه ی دوستان پدربزرگم را می شناختم. همه شان پیر بودند. ده شب اول محرم پدر بزرگم روضه داشت. .ملا می رفت بالای منبر و باقی گریه می کردند و ما آن وسط پای منبر شیطنت می کردیم و اینور آنور می رفتیم و چند بار چایی می خوردیم. یادم نمی آید دعوامان کرده باشند. روضه ی پیرمردها بود. توی حسینیه ای بود که پدر بزرگ هایم ساخته بودند. شبها دسته های محله ها و یا شهر های مجاور می آمدند آنجا و ما هم ازشان پذیرایی می کردیم. همه ی آن پیرمردها ، پدر بزرگ هایم. مش رحیم. سید آ بهاالدین ، مش عبده سرایدار حسینیه ، بابا حلاج ... همه ، همه مرده اند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 20:44 توسط نرگس
|