کلاغ
کلاغ ها را دوست دارم. فکر می کنم حیوانی ست که برای دل خودش زندگی می کند. برای همین بیشتر از همه ی ما و باقی پرنده ها عمر می کند. خودش را و صدایش را همانطور که هست پذیرفته ، هر چند همه پشت سرش بد می گویند و صفحه می گذارند.
در زادگاه من کلاغ نیست. همیشه دلم می خواسته در شهری زندگی کنم که کلاغ داشته باشد و هر وقت به یک کلاغ نگاه می کنم از خودم می پرسم ، یعنی چند ساله است؟
امروز حوالی هفت صبح ، کمی بعد از نماز میان خواب و بیداری ، بیرون پر شده بود از صدای قار قار کلاغ. خیلی زیاد بودند و مدام قار قار می کردند. اولن بار بود این همه کلاغ این همه طولانی با هم قار قار می کردند و من می شنیدم.
طنز ماجرا این بود که در عالم نیمه هشیاری در پی علت که بر آمدم فکر کردم شاید قرار است زلزله بیاید و به سبک طبیعت کلاغ ها خبر دار شده اند. همان وسط هم باز در نیمه خواب و بیداری ، به خودم گفتم که بگیر بخواب بابا!