نمی دانم برای دیگران چگونه است اما من واقعا می ترسم از این روزها ، از این شب ها و بر من سنگین می گذرند.من فکر میکنم همین حالا همین جا همین شب حسین در میان همین هایی که زیر علمش سینه می زنند و گریبان چاک می کنند از هر کسی غریب تر است. من از سر سپردگی بی اندیشه به هر نامی می ترسم.من از اینکه امامت را ولایت می نامند می ترسم.
من از قلت یاران حسین بسیار خوشحالم و برای  این کمی به او تبریک می گویم. این قلت مجال هیاهو را از همه ی تاریخ می گیرد. مجال هیاهو را از این سال های ما می گیرد. مجال زبان درازی را از من و شما.من از اینکه آن سال ها نمی زیسته ام تا در برزخ انتخاب بیچاره شوم خوشحالم، تازه اگر اصلا به شعور انتخاب می رسیدم! من درک نمی کنم که چگونه هر جمعه آرزوی ظهور می کنند و یادشان نمی افتد به پوستین وارونه .حد ما ملت شیعی برای محک خوردن خرداد هشتاد و هشت و نامعصوم بودن آدم های کل ماجرا است و نه امام عاشورای شصت. و دریغ که هر که امروز محکم تر زیر علم های خوانش رسمی در عزای حسین گریبان چاک می کند و آرزوی شهادت را دارد قتل ، اسیری و تجاوز به آدم های بی سلاح و دفاع  را ندید و نخواست بشنود.

من عدالت را آرزو می کنم اما از آرزوی ظهور می ترسم. از اینکه در قلیل نگنجم می ترسم.