ابرهای پشت حنجره
از لذت های زندگی من خواندن نام کتاب هاست. هیچ حواستان بوده که بعضی نام ها بی آنکه حتی لازم باشد کتاب را بخوانی چقدر خیال انگیز و پیچ در پیج اند. چقدر جان دارند و جایی در جانت می مانند؟ مثلا : آویشن قشنگ نیست! زیر آفتاب خوش خیال عصر ! من فقط سفیدی اسب را گریستم ....
از میان نام تئاتر های جشنواره امسال ،آن نامی که خیلی زیبا بود با ایماژی درخشان " ابرهای پشت حنجره " بود. برای من تداعی بغضی همیشه پنهان بود که می تواند جایی در این حوالی خیلی سوزناک بشکند و یا سال ها همان جا سنگین خاموش بماند. همیشه فکر کرده ام این اسم اسم از سر دردی ست. اسمی ست که عمق دارد. دیشب رفتم و دیدمش. نوشته ی بی نقص رضا گوران ، بازی های خوب و ایده ی پاهای برهنه ی زن و فضای سرد و آهنی و نردبان های خشن و تضادشان با رنگ پردازی لباس ها خصوصا لباس ماریانا. بغض همیشگی صدای مهدی پاکدل ، و همجواری ش با ابرهای پشت حنجره ماریانا بی نظیرند. من با سه شخصیت عاشق اثر به شدت همذات پنداری داشته ام و کل تئاتر را گریه کرده ام.
فکر میکنم که جناب گوران وقت نوشتن حتما گریه می کرده است. وقت نوشتن خط به خط دیالوگ ها.