از بزرگترین خیانت هایی که کسی ممکن است به خودش روا دارد ، این است که آدرس وبلاگش را به کسانی بدهد که نگاهشان نا محرم است. و تاوانش سنگین است برای من. ننوشتن . این است که دیگر در اینجا نمی نویسم. و راستش هر چه زمان بیشتری از عمر من می گذرد روحم سنگین تر می شود و آدم ها نا محرم تر.


از لذت های زندگی من خواندن نام کتاب هاست. هیچ حواستان بوده که بعضی نام ها بی آنکه حتی لازم باشد کتاب را بخوانی چقدر خیال انگیز و پیچ در پیج اند. چقدر جان دارند و جایی در جانت می مانند؟ مثلا : آویشن قشنگ نیست!  زیر آفتاب خوش خیال عصر ! من فقط سفیدی اسب را گریستم ....


از میان نام تئاتر های جشنواره امسال ،آن نامی که خیلی زیبا بود با ایماژی درخشان " ابرهای پشت حنجره " بود. برای من تداعی بغضی همیشه پنهان بود که می تواند جایی در این حوالی خیلی سوزناک بشکند و یا سال ها همان جا سنگین خاموش بماند. همیشه فکر کرده ام این اسم اسم از سر دردی ست. اسمی ست که عمق دارد. دیشب رفتم و دیدمش. نوشته ی بی نقص رضا گوران ، بازی های خوب و ایده ی پاهای برهنه ی زن و فضای سرد و آهنی و نردبان های خشن و تضادشان با رنگ پردازی لباس ها خصوصا لباس ماریانا. بغض همیشگی صدای مهدی پاکدل ، و همجواری ش با ابرهای پشت حنجره ماریانا بی نظیرند. من با سه شخصیت عاشق اثر به شدت همذات پنداری داشته ام و کل تئاتر را گریه کرده ام.

فکر میکنم که جناب گوران وقت نوشتن حتما گریه می کرده است. وقت نوشتن خط به خط دیالوگ ها.