نمایشگاه کتاب همیشه  دقیقا سه یا چهار  ساعت بعد از شروع برای من به پایان می رسد. اگراز بخش ریالی خرید کنم حوالی دو و نیم و اگز خرید ارزی داشته باشم ٬ حوالی سه و نیم. امروز راس دو بیست و پنج دقیقه خارج شدم. تنها سالنی که دیدم سالن های ریالی غیر عربی بود و خریدم را انجام دادم و کار دیگری هم نداشتم. سه و نیم خانه بودم.

هیج وقت نتوانسته ام با کسی توی نمایشگاه همراه شوم  این قرار های شبه روشنفکرانه کتابی به اصطلاح _جز یک دوست که کلکسیونر کتاب است و آنهم بس که حضور واقعی دارد در حوالی کتاب و انتخاب_ . و جای نمایشگاه آنقدر بد است که هیچ وقت از ذهنم نگذشته کاش خواهر زاده ای برادرزاده ای نزدیک بود می شد با هم برویم یک گشت فرهنگی بزنیم.

من محل نمایشگاه کتاب تهران را دوست ندارم. سال به سال بیشتر دوستش ندارم. آن فضای سیمانی را دوست ندارم ٬آن کفهای آسفالتی را هم. غرفه های شلوغ را هم که ناچاری تنه بزنی و تنه بخوری تا کارت راه بیفتد. اینجور کتاب خریدن را دوست ندارم.نسبتی با من ندارد. خودم هم با لیست در دست می روم خرید ٬ کاملا انتخاب شده خرید می کنم و کاری به کار باقی کتابها ندارم.

امروز از ذهنم گذشت که دلم می خواست توی نمایشگاه بستنی بخورم اما آنقدر دستم سنگین بود که به زحمتش نمی ارزید.

دیگر غرفه دارها مرا یادشان است. یکی از خانم ها به من گفت که تو پارسال یک رنوار برده ای!

همه چیز به همه چیز می آید. آیا ما هم اینقد داغانیم که به این فضا می اییم؟

این قاصدک های رها را اما دوست دارم که می چسبند به مانتوی آدم و همان جا می مانند.

صبح تصمیم گرفتم که مانتوم باید جیب دار باشد ٬  موبایلم هندز فری داشته باشد و جلدی بپرم توی غرفه شهر کتاب! همین کارها را هم کردم!

دست هایم از فرط سنگین بودن کتاب ها چند جایی کبود شده!

من کلا در همه ی عمر دو "منیره" نام می شناسم که هیچ وقت هیج جا هم نمی بینمشان. امروز هر دو را دیدم . یکی را که هم رشته است توی مترو و یکی را که نقاش است توی غرفه شهر کتاب. یک کتابی بود که خودم برداشتم . برای خواهرم برداشتم و دلم می خواست کسی می بود بهش می گفتم او هم بر دارد٬ همینجا بود که منیره نقاش را دیدم. او هم برداشت. سر غرفه عکاسی هم به آقایی که دانشجوی هنر بود نشانی اش را دادم ٬ او هم برداشت ٬ خلاصه کتاب را فروختم! البته فروش می رفت اما من زوم کرده بودم رویش که خودم تمامش کنم !