سرعت تاریکی
خواهر زاده هایم هدیه ی عید به من یک تقویم گرافیکی فانتزی که این سال ها مد شده هدیه داده اند. من این مدل تقویم ها را دوست دارم. دفترچه ی یادداشت کوچکی هستند که یادت بماند آن روز آن سال را کجا رفته بودی در حد نوشتن چند خط بی آنکه برای ذکر جزییات جا باشد. بالای هر صفحه جمله ای نوشته شده از کسی ٬ اغلب هم خردمندانه.
امروز نوشته شده : کسی می داند که سرعت تاریکی چقدر است؟
اولین تصور من از این جمله و درکم از تاریکی تصویر یک اتاق خیلی خیلی تاریک است که حالا فکر می کنم اتاق شعر از مرز انزوا ی شاملو می تواند باشد.
واکنش کلماتی م بی اختیار این است ٬ سرعت تاریکی به اندازه سرعت رفتن روشنایی ست.اما این اشتباه است . من از ذات تاریکی حرف میزنم بی نیاز از بود و نبود نور.
حتما به حال و هوای این ماههای من مربوط است که در آستانه ام اما فکر میکنم تاریکی می تواند با گذر عمر ارتباط مستقیم داشته باشد. تاریکی برای من معادل این است که روی مبل نرم و راحتی نشسته باشم و خوش بگذرد و هرگز اراده ی تغییر جا را نداشته باشم ٬ در حالیکه ته ذهنم خوب می دانم آن چیزی که رویای من بود آنجا ته آن راه سنگلاخ وسط یک بیابان است. مثلا همان چاه بیابان شازده کوچولو. اما چون رسیدن به آنجا سخت است و احتمالا با فراوانی نام و نان نسبت عکس دارد از خیرش می گذرم و به روزی نگاه می کنم که می گذرد.
اخیرا بیش از همیشه کلا نمی فهمم. دوست نزدیکم این روزها این جمله را زیاد از من شنیده که کلا نمی فهمم. کلا درک نمی کنم. نسبت های آدمیزادی را با اشیا ٬ با مکانها٬ با زمانها٬ با آدم های دیگر ٬ کلا نمی فهمم. نه اینکه ندانم یا نپذیرم ٬ اما نمی فهمم پس نمی پذیرم. یک جور عصیان است که با عصیان بیست سالگی فرق دارد ٬ نرم است . عصیان نرمی است. خوش پوش ٬ خوش بر و رو ٬ زیباست به تمامی ٬ حتی همه ی آن نسبت ها را تا جایی که به دیگران و نه خودم مربوط است با احترام فراوان می پذیرم اما آن جایی که به من مربوط می شود را با احترام فراوان نمی پذیرم.
نمی توانم بپذیرم که خودم یا کسی بپذیرد که در بند باشد صرفا چون حال تغییر جا را نداشت! چون ویو واید انگل آن چاه برایش بس آمده بود.
بی آنکه بفهمد مساله هیچ وقت چاه نبود ٬ راه نبود٬ سنگلاخ نبود٬ مساله همیشه چشم انتظاری بیابان بود برای دستی که برسد و آب بکشد از عمق تاریک چاه و بریزد روی دانه ای که هفت سال پیش ره آورد آوارگی باد بود. تا درخت شود و چاه و بیابان و او در سایه اش بنشینند و باد بپیچدلای موها و شاخه ها و چه بسا پرنده ی سرگردانی هم دلش قرار و آشیان خواست. همان تک درخت های معجزه وار مناظر همه ی دشت های ایرانی.
من از چاه و دانه زندگی ام با خبرم. چاه و باد و درخت زندگی تو ٬ در کدام بیابان است؟
سرعت تاریکی تو چقدر است؟