خانه ی دوست کجاست؟
عباس کیارستمی ـ ۱۳۶۵
به پسر (های) دهات و دمپایی ها و دست هایش (ان)!
صدای اذان به گوش می رسد ٬ غروب است و من تازه از دیدن این شاهکار فارغ شده ام. فارغ شده ام؟ یادم نمی آید فیلمی اینقدر زنده توانسته باشد خاطرات دور و نزدیک را از ته ذهنم بیرون بکشد. اینقدر زنده دلم را تنگ کرده باشد. برای درها٬ برای نیمکت های همینقدر کهنه ی دبستانمان. برای هم کلاسی ها . و نه برای معلم هایم و نه برای اضطراب بیش از حد حین دیدن مشق هایمان . دلم برای تمام زمستان های دلگیر که تنها در راه مدرسه در سیاهی پس از غروب به خانه بر می گشتم تنگ شد. برای دفتر مشق هایمان که عین دفتر مشق های پسر ها بود...
سال ۶۵ ٬ من مثل محمد رضا کلاس دوم دبستان بودم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ساعت 20:51 توسط نرگس
|