در جستجوی نمو
2003_ پیکسار
دوری حافظه ندارد. تنها چیزی که یادش نمی رود این است که حافظه ی کوتاه مدت دارد. پس خطررا نمی شناسد. همه چیز برایش عین بازی ست. وقتی روی تن عروس دریایی بازی می کند و نمی داند که ممکن است از بین برود یا وقتی همنشین کوسه هاست و در جلسه ی ترک اعتیادشان شرکت می کند ، همه چیز برایش دم را غنیمت دانستن و سرخوشی ست.شروع می کند به حرف زدن با نهنگ، زبانشان را بلد است نهنگ می بلعدشان تا آنها را به جایی که می خواهند برساند. رهاشان می کند توی آب و به زبان نهنگی ازشان خداحافظی می کند ، دوری می گوید کاش زبان نهنگ ها را بلد بودم! نام ها هم یادش نمی ماند.
تقریبا همه میدانند من چقدر بی حافظه ام. بعضی کارها برای من همیشه انگار بار اولند مثلا باز کردن در کوکا کولا، خاطره ها یادم نمی ماند مگر کسی که آنجا با من بوده برایم تعریفش کند. کتاب هایی را که می خوانم یادم می رود، فیلم هایی را که می بینم.بارها شده کتابی را بخوانم و فکر کنم چه آشناست و تمام که شود خواهرم یاد آوری کند قبلا هم آن را خوانده ام. گاهی حتی واژه های انگلیسی دقیقا وقتی که بهشان نیاز دارم یادم می رود. آدم هایی را که دیگر دوستم نیستند کم کم یادم می رود بدون کینه، نمی شناسمشان. احساس مکان ندارم. در مقیاس انسانی یک دوری تمام عیارم. دیشب که پس از سال ها در جستجو ی نمو را می دیدم یادم افتاد به عزیز ترین دوستم که اولین فیلمی که با هم درباره اش حرف زدیم همین بود ، آنجا که در تعریف اقیانوس می گوید اقیانوس جایی ست که بزرگ و آبیست. به نوعی فیلم دوستی ما کارتون با شکوه و پر ماهی در جستجوی نمو ست. و خیلی نمادین است حالا.
دوری هیچ چیز و هیچ جا یادش نمیماند حرکات تند و سریع دارد و همه ی مکان ها برایش غریبند، رو می کند به مارلین به گفتن این که وقتی به تو نگاه می کنم انگار توی خونم.
دوری حافظه ندارد. تنها چیزی که یادش نمی رود این است که حافظه ی کوتاه مدت دارد. پس خطررا نمی شناسد. همه چیز برایش عین بازی ست. وقتی روی تن عروس دریایی بازی می کند و نمی داند که ممکن است از بین برود یا وقتی همنشین کوسه هاست و در جلسه ی ترک اعتیادشان شرکت می کند ، همه چیز برایش دم را غنیمت دانستن و سرخوشی ست.شروع می کند به حرف زدن با نهنگ، زبانشان را بلد است نهنگ می بلعدشان تا آنها را به جایی که می خواهند برساند. رهاشان می کند توی آب و به زبان نهنگی ازشان خداحافظی می کند ، دوری می گوید کاش زبان نهنگ ها را بلد بودم! نام ها هم یادش نمی ماند.
تقریبا همه میدانند من چقدر بی حافظه ام. بعضی کارها برای من همیشه انگار بار اولند مثلا باز کردن در کوکا کولا، خاطره ها یادم نمی ماند مگر کسی که آنجا با من بوده برایم تعریفش کند. کتاب هایی را که می خوانم یادم می رود، فیلم هایی را که می بینم.بارها شده کتابی را بخوانم و فکر کنم چه آشناست و تمام که شود خواهرم یاد آوری کند قبلا هم آن را خوانده ام. گاهی حتی واژه های انگلیسی دقیقا وقتی که بهشان نیاز دارم یادم می رود. آدم هایی را که دیگر دوستم نیستند کم کم یادم می رود بدون کینه، نمی شناسمشان. احساس مکان ندارم. در مقیاس انسانی یک دوری تمام عیارم. دیشب که پس از سال ها در جستجو ی نمو را می دیدم یادم افتاد به عزیز ترین دوستم که اولین فیلمی که با هم درباره اش حرف زدیم همین بود ، آنجا که در تعریف اقیانوس می گوید اقیانوس جایی ست که بزرگ و آبیست. به نوعی فیلم دوستی ما کارتون با شکوه و پر ماهی در جستجوی نمو ست. و خیلی نمادین است حالا.
دوری هیچ چیز و هیچ جا یادش نمیماند حرکات تند و سریع دارد و همه ی مکان ها برایش غریبند، رو می کند به مارلین به گفتن این که وقتی به تو نگاه می کنم انگار توی خونم.
+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:23 توسط نرگس
|